ننوشتم از اینکه اونشب زنگ زدی...چه شب قشنگی بود برام...چقدر آرامش به جونم ریختی...لبخندی که از رو لبات محو نمی شد...پیگیری که از کارام کردی...تعریفایی که ازم کردی...عشقم...فهمیدی چقدر دوست دارم؟
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۲ساعت 19:38 توسط من|
آنچه باید نوشت...ما را در سایت آنچه باید نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87
شاید این یه نقطه گذاره...شاید بعد از این اتفاق بفهمم واقعا دوستم داری...یا...علاقت از کجا نشات می گیره...اگر یه سری چیزا نباشن هنوزم دوستم داری؟ میخوای منو مستقل از جایگاه و شعلم ببینی؟ میخوای جور دیگه ای ادامه بدیم ارتباطمونو؟
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۲ساعت 19:40 توسط من|
آنچه باید نوشت...ما را در سایت آنچه باید نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 82

عزیز دلم...اولین بار بود که خودت برام ویس فرستادی
می دونی چقدر دوست دارم؟ می دونی چقدر ذوق تو صدات وقتی باهام حرف می زنی برام جذابه؟
باهام حرف بزن...بیشتر حرف بزن...احساستو به زبون بیار![]()
انشاالله
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۲ساعت 5:45 توسط من|
آنچه باید نوشت...ما را در سایت آنچه باید نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 53

یه نفر اینجا برای یکی از پستام کامنت گذاشته خیلی حال بهم زن نوشتی بچه...جرئت داری خودتو معرفی کن
.. من برا کسی نمی نویسم ...صرفا میخوام حس و حالم برا خودم ثبت بشه...ولی به نظرتون حرفام حال بهم زنن؟![]()
نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ساعت 14:20 توسط من|
آنچه باید نوشت...ما را در سایت آنچه باید نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64
99% احتمال می دم که از ایران رفتی...ولی همون یک درصد هم که حس می کنم هنوز هستی بی قرارم می کنه.هیچ کاری نمی تونم انجام بدم...دلم میخواد همش به تو فکر کنم ..فقط تو
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 23:2 توسط من|
آنچه باید نوشت...ما را در سایت آنچه باید نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84